
امروز آخرین روزی بود که با معلم حرفمون تو سال دوم کلاس داشتیم.
معلم گفت همه یه برگه دربیارن.
بچه ها کلی قر زدن.گفتن روز آخری بذارین خوش باشیم.امتحان نگیرین.
معلم گفت:
بنویسیدآرزوهای شما چیه.
همه بچه هاخوش حال شدن ودست زدن اما بعد چند دقیقه که به خودشون اومدن فهمیدن این از امتحانم سخت تره.
آرزو هامون چیه؟چرا زنده ایم؟امیدمون به زندگی چیه؟چه هدفی داریم از زندگی؟
من طبق معمول داشتم پای تخته نقاشی می کشیدم.همه بچه ها تو فکر بودن.کلاس 38 نفره ی شلوغ و پر هیاهو غرق سکوت شد.
معلم خیلی منتظر موند.فقط صدای جیرجیرک کم بود.
دوستم پرسید:
تو نمی خوای بنویسی؟
گفتم:
کی بدش میاد که آرزو هاشو بگه؟می نویسم.
گفت:
من چیکار کنم؟
_ :
خب آرزو تو بنویس بده بهش دیگه.
_ :
آخه خصوصیه.
_ :
خب بنویس نمی خوای بگی.خصوصیه.
_ :
آخه زشته.
_ :
کجاش زشته؟اینکه حقیقتو بگی زشته؟بنویس.من خودم هواتو دارم.
_ :
باشه.
کم کم بچه ها دست به کار شدن.صدای کندن ورق از دفتر تو کلاس پیچید.صدای انداختن خودکار ها روی میز.همه نوشتن ودادن.من مونده بودم.
دبیرمون دونه دونه آرزو هارو خوند.آرزوی دوستم بهترین آرزوی کلاس انتخاب شد.اینکه همیشه آرزوش مال خودش باشه وکسی نفهمه.
معلم گفت:
نمی خوای ورقتو بدی؟
یه ورق سفید برداشتم.داخلش یه زمین کشیدم.
پرسید:
این یعنی چی؟
گفتم:
تا به حال دنیارو اینطوری دیدین؟من دوست دارم دنیا این جوری باشه.

بعضی آرزو ها تا وقتی قشنگ هستند که:
یک آرزو باشند
خودم:((محدثه.ن))

2پیرزن در اتوبوس
_{واِِی.آخ.کمرم.دخترم می شه کنارت بشینم؟}
_{البته که می شه مادرجان.بفرماییدبشینید.}
_{عاقبت بخیر بشی.}
این هاصدای پیرزن و دختری بود که با هم در حال گفت و گو بودندکه مادر و دختری 12ساله روبه روی آن ها نشسته بودند.بعد از گذشت چند دقیقه پیرزنی تنها با کیسه ای پر از دارو وارد اتوبوس شد.به نظر نمی آمد که حالش خوب باشد. او سزپا ایستاده بود.مادر آن دختر 12ساله که دلش برای آن پیر زن سوخت به دخترش گفت که کمی به سمت پنجره برودتا آن پیر زن در کنار آن ها بنشیند.
مادر دخترک آن پیرزن را صدا کرد و گفت:
_{بفر مایید کنار ما بشینید.}
_{نمی خواهد.}
_{خواهش می کنم بفرمایید.به نظر نمی رسد که حالتان خوب باشه؟}
_{دستت درد نکه دخترم.عاقبت به خیر بشی ان شا اللّه.}
_{خیلی ممنون.}
ناگهان پیر زنی که رو به روی آن مادر دخترنشسته بود با پرّویی گفت:
_{تنها رفتی دکتر؟}
_{آره دیگه.بچّه هام خارج شهرهستن.}
_{مثلا کجان؟}
_{تهران!}
_{تهران؟تاتهران که راهی نیست!صبحانت رو اینجا بخور،3ساعت برواونجا بمون،بعد نهاررو بیا اینجا بخور، بعداز ظهر رو برو اونجا،شامتم بیا اینجا بخور.پس من باید چی بگم؟بچه های من از من 40ساعت 80ساعت دورن.}
پیرزنی که دارو در دست داشت، نیش خند زد.بعداز چند دقیقه با چهره ای عبوس و غم گین گفت:
_{ای خدا،این همه زحمت برای بچّه هات می کشی،بعد میرن و انگار نه انگار که مادری داشتند.}
پیر زنی که کناردختر جوان نشسته بود نگاهی به ساعت تخم مرغ فروشی انداخت و با خوش حالی گفت :
_{خوبه،ساعت 7:05هست .موقع فیلم جومونگ می رسم.}
_{پییییسسسس...ایستگاه آخره، همه پیاده شید.}
_{خانم ،از دیدار با شما خوش حال شدم.خداحافظ.}
_{هم چنین.خدا نگهدار}

موضوع انشاء های قدیم:
علم بهتر است یا ثروت؟
موضوع انشاء های جدید:
ثروت بهتر است یا پول!؟
نویسنده:محدثه.ن((خودم))

ببخشید که این پستم با بقیه ی پستام فرق داره،اخه فقط می خواستم بگم امروز تولدمه.

هیچ وقت توی زندگی اخم نکن،چون ممکن است که یک نفر به لبخند تو زنده باشد.
بازم نقاشیامو گذاشتم.
این واسه اولای سال تحصیلیه...

این یکی هم کار هنرمونه.فقط یه بارعکسشو دیدم وبعد کشیدم.واسه همین یکم بد شد.آخه عادت ندارم بزرگ نقاشی کنم...

این نقاشی رو من کشیدم...
اگه قشنگه خوشحال می شم نظر بذارین.

تقدیم به " م . ق "